تبليغاتX
بزرگ دنیایِ منِ کوچک‏
بزرگ دنیایِ منِ کوچک‏
" دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. "
زندگی را به تمامی زندگی کن...
    

                   آبشار شيوند


در دنیا زندگی کن بی
آنکه جزئی از آن باشی


همچون نیلوفری باش در آب
زندگی در آب بدون تماس با آب
!


زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات
ریاضیات وابسته به ذهن
اند


وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند


زندگی سخت ساده است
خطر کن

وارد بازی شو


چه چیز از دست می دهی ؟
با دست های تهی امده ایم

وبا دست
های تهی خواهیم رفت


نه!

چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما
داده اند


تا سر زنده باشیم


تا ترانه ای زیبا بخوانیم


وفرصت به پایان خواهد رسید


آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !


مرگ تنها برای کسانی زیباست که,
زیبا زندگی کرده اند
!


از زندگی نهراسیده اند


شهامت زندگی کردن را داشته اند


کسانی که عشق ورزیده اند


دست افشانده اند

و زندگی را جشن گرفته اند


پس
;


هر لحظه را به گونه ای زندگی کن


که گویی واپسین لحظه است


و کسی چه می داند ؟


شاید

 آخرین

لحظه

باشد.......

                                                                                                نويسنده: ناشناس

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 1:39 |

براي تو
چشمانم را مي بندم و فراموش مي كنم چهره ي آرام مادرم را

آرامش باشد براي زندگان

من از امروز مي ميرم

تا

فراموشت نكنم.

                                                               http://babrebihal.blogfa.com

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 1:35 |

حقيقته!

کساني که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم...

 ما گريه مي کنيم براي کساني که به فکرمون نيستن...

 و ما به فکر کساني هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن...

 اين حقيقت زندگيه...

 عجيبه ولي حقيقت داره...

 اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست!

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 16:11 |

صداي پاي آب، بي نفس تو شنيدني نيست...
 

خسرو شکیبایی  9 صبح جمعه ۲۸ تیر ماه در سن ۶۴ سالگی به علت ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

مرحوم خسرو شكيبايي

 وی كه از مدتی پیش به دلیل ابتلا به بیماری مزمن دیابت در وضعیت جسمی بدي بسر مي برد و مدتی دارای سرطان کبد بود ، بر اساس گزارش تیم پزشکی بر اثر سرطان فوت نموده است.

پیكر  آن مرحوم روز یكشنبه30تیر ساعت 9  صبح  از مقابل تالار وحدت تشییع خواهد شد.

يادش جاويد 

براي شادي روح بزرگ این هنرمند بزرگ 

فاتحه ای  می خوانيم:


بسم الله الرحمن ارحیم
الحمدلله رب العالمین
الرحمن الرحیم
مالک یوم الدین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم
صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولاالضالین.

بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد
الله الصمد
لم یلد و لم یولد
و لم یکن له کفوا احد.
 

|+| نوشته شده توسط سارایی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 18:47 |

اينه!!!!

 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!

 

اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!

 

اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!

 

اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد!

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 16:14 |

دلم شكست!

شیشه ای می شکند...

 

یک نفر می پرسد:چرا شیشه شکست؟

 

مادرم می گوید:شاید این رفع بلاست.

 

یک نفر زمزمه کرد، باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست.

 

...

 

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد...

 

تکه اي از آن را بر مي داشت... مرهمي بر دل تنگم مي شد...

 

 اما امشب ديدم...

 

 هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد...

 

از خودم مي پرسم: آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

 

 دل من سخت شکست

 

 اما،

 

 هیچ کس

 

 هیچ نگفت

 

 و

 

نپرسید چرا؟

          

                                                                                                                            " نويسنده ناشناس و دل من !" 

                            

|+| نوشته شده توسط سارایی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 1:25 |

کفش به پا کن ، و برو...
 
گوش کن،
 
دورترین مرغ جهان می خواند.
 
شب سلیس، و یکدست، و باز.
 
شمعدانی ها
 
و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند.
 
گوش کن ،
 
جاده ترا صدا می زند از دور قدم های ترا.
 
چشم تو زینت تاریکی نیست .
 
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن ، و بیا.
 
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
 
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 
و مزامیر شب اندام ترا ، مثل یک قطعۀ آواز به خود
جذب کند.
 
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :
 
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است...
 
                                                                                                                          سهراب سپهري عجيجم
 
يه وقتايي يه چيزي رو خيلي دوست دارم ، ولي دلم نميخواد خودم بخرمش بلكه دوست دارم بهم هديه بدن !!! اينجوري دوبرابر دوسش دارم...
 
هربار مي رفتم كتابفروشي رشد ، حدود ۵۰- ۴۰ هزارتومن كتاب  مي خريدم و با حسرت كتاب " هنوز در سفرم " گردآورنده پريدخت سپهري ،  كه فقط ۲۵۰۰ تومن قيمتش بود رو نگاه مي كردم ...
اما بهمون دليل كه گفتم دلم نميخواست بخرمش...
 
تا اينكه يه روز كه روز عشاق خارجكي بود  ، رفته بودم كتابفروشي كه حميـــد هم سر رسيد... گفتم : حميـــــــد ، اين كتابه رو اينقده دوس دارم ... 
( همونجوري كه وقتي مي گم، حميد دلش برام كباب مي شه !)
گفت : خب بخر !!!!
گفتم :نه ! مي شه تو بخري ؟؟؟ من كه عُشاقتم  
و حميد خان مثل هميشه  ...
 
حالا من همه شعرهاي سهراب جونم رو دارم...  
 
واقعآ وقتي دپ رِِسم ، شعرهاي سهراب حال و هوامو عوض مي كنه ...
 
اين يك هفته كه اوضاع روحيم درب و داغون بود...
 
و واقعآ بايد زمزمه مي كردم :
 
جاده ترا صدا می زند از دور قدم های ترا.
 
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن ، و برو . (بيا)
 
تازه دارم معني اجحاف رو  درك مي كنم... من كه مثل يه بچه ، تازه مي خوام تاتي تاتي  برم توي اجتماع!!!
 
خدا به دادم برسه ...
 
تصميم گرفتم كفش ها به پا كنم و برم...........
 
 
|+| نوشته شده توسط سارایی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 1:2 |

دانشگاه فعلآ تمام شد!!!!!!

  ساختمان شهيد بهشتي

بالاخره تمام شد....

امروز( 3 تير 1387) آخرين امتحانو دادم...

سه سال و نيم دانشگاه با امتحان گارگاه برنامه ريزي شهري و منطقه اي ، با معدل ترم آخر ۱۹.۵ و معدل كل ۱۸.۵۴ تمام شد...

چه آسون و چه زود...

و كلي خاطره ...

دوست چمني ها... گربه شَله ...چمن هاي پشت فني... پله هاي ساختمون بهشتي... حراست دم در... اتاق انجمن... ساختمون اداري... اتاق رئيس دانشگاه كه وقت و بي وقت مي رفتيم شكايت ، حبشي ، نركده ... و كلي خاطره ... دوستام كه نتونستم توي اين روزاي آخر همشون رو ببينم...

نميدونم قسمت و تقدير چي مي شه؟؟؟

دوباره بر مي گردم به اين دانشگاه يا نه؟؟؟

برگردم يا برنگردم ... هميشه به ياد همگي هستم...

روز آخري نشستم كف ساختمون بهشتي و توي همون چند دقيقه تمام خاطراتمو مرور كردم ...

مخصوصآ خاطرات خوب خودم ، طاهي و مرضي رو همراه با 206 قرمزه كه روز آخري چون مرضي تصادف كرد نشد باهاش عكس بگيريم...

سال ديگه اينموقع هركدوممون كجاييم ، خدا ميدونه...

و امشب كه شب آرزوهاست ... آرزوهاي خوب براي مامان و بابا و خانواده و ديگه براي  من ، طاهي ، مرضي ، حميد ، پيام ، توتويي ، شهرام ، مريمي ،  عمو كورُش، دايي محمد ، مهدي ، ممدرضا، معصومه ،فاطمه ، آقاي ساماني، نازنين جون ( ببخش !)،فرزانه، توفيق ، طالب ، پورحسن، حسين ، سروش جون !!!  گروه عمرانيا ، همه بچه هاي گل جغرافياي شهري واحد اهواز (مخصوصآ وروودي هاي بهمن 1383) و همه و همه ي اونايي كه ميدونن هميشه دوسشون دارم ... حتي اگه ديگه نبينمشون...

خداحافظ  دانشگاه آزاد اسلامي واحد اهواز...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 0:56 |

روز مامان گلي شد...

 توتويي.1387.03.28

در آغاز ، آفریدگار جهان چون به خلقت زن رسید ، دید مصالح سفت و سخت را در آفرینش مرد به کار برده و دیگر چیزی نمانده است .

در کار خود واله گشت و پس از اندیشه ی بسیار چنین کرد :

گردی رخسار از ماه ، تراش تن از پیچک ، چسبندگی از پاپیتال ، لرزش اندام از گیاه ، نازکی از نی ، شکوفایی از غنچه ، سبکی از برگ ، پیچ و تاب از خرطوم پیل ، چشم از غزال ، نیش نگاه از زنبور ، شادی از نیزه ی نور خورشید ، گریه از ابر ، سبک سری از نسیم ، بزدلی از خرگوش ، غرور از طاووس ، نرمی از آغوش طوطی ، سختی از خارا ، شیرینی از انگبین ، سنگ دلی از پلنگ ، گرمی از آتش ، سردی از برف ، پرگویی از زاغ ، زاری از فاخته ، دورویی از لک لک و وفا از مرغابی بر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و او را به مرد سپرد .

پس از هفته ای ،

 مرد نزد خدا باز آمد و گفت : " خدایا این که به من داده ای زندگی بر من تباه کرده ، پیشه اش پرگویی است . دمی مرا به خود وانمی گذارد ، آزارم می دهد ، مدام نوازش می خواهد ، دوست دارد همیشه سرگرمش کنم ، بیخود می گرید ، تنها کارش بی کاری است . آمده ام او را پس دهم . زندگی با او برایم امکان پذیر نیست ، از من باز ستانش " .

خدا گفت : " باشد " و زن را پس گرفت .

پس از هفته ای دیگر

مرد دوباره نزد خدا شد و گفت : " خداوندا تنها شده ام ، به یاد میاورم چگونه برایم آواز می خواند ، میرقصید ، از گوشه چشم نگاهم میکرد ، با من بازی میکرد ، به تنم می چسبید ، خنده اش گوشم را نوازش میداد . تنش خرم و دیدارش دل نواز بود . او را به من باز پس ده ".

خدا گفت : " باشد " و زن را به مرد پس داد .

 پس از سه روز ،

دیگر بار مرد نزد خدا رفت و گفت : " خدایا !! نمی دانم چگونه است اما گویا زحمت او بیش از رحمت اوست . پس کرم کن و او را از من باز پس گیر " .

خدا گفت :" دور شو !! بس است هر چه گفتی. برو و با او بساز !!!!!! "

 

                                 توتويي. 1387.03.28

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 1:18 |

فقط اومدم بگم سپاس

 

خستـــــــــه ام...

 سلام

سارايي ، خسته

سارايي ، گرفتار

سارايي ، ترم آخر

سارايي ، امتحان

سارايي ، پرو‍‍ژه

سارايي ، دلش واسه همه تنگ

اميد ، مريم ، ...،مهدي، مريمي ، نوید،  مجتبی ، نازي  ، نفيس ، sykbu ،مهران ، نقطه‌، ياسي ، ممد، آرش ،آجيل ، محمدرضا ، فرداد ،...

فقط اومدم بگم از همه كه كامنت گذاشتن براي دوتا پُست قبلي ، سپاس ....

جواب محبت همه .... بعد از ۸ تير...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 23:30 |

دریغ است ایران که ویران شود