![]() ســـــپیدی از سپیــــــــده وام کردند ، زشــب ،ظلمت در آن ادغـام کردند ، فلـق سرخی بر این مجموعه افزود ، سپس او را به ســــــــارا نام کردند... من هم مثل همه بچه ها یه جائی بدنیا اومدم به اسم " زایشگاه" خاطره روز تولدم هم توی آرشیو بهمن 84 و بهمن 85 هست! بدون که با افتخار میگم: سر سختی ام را از سلسله جبال زاگرس، روح پاکم را از رود کارون، سر سبزی ام را از دشت های شیمبار، و خوی گرمم را از آفتاب همیشه تابان خوزستان گرفته ام. ایرانیم. عاشق ایرانم. ایران را دوست دارم. برای آبادیش تلاش می کنم.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
بی مهتاب شب (محسنی)
کاشکی.....!!!!! (مریمی) آدمی، یواشکی ولی...(مهدی) سارایی بیابان بارانی (محمدجوادی) یاس کبودوحشی(یاسی و محمدی) گروه تئاتر زهور (سیدی) خزان در آینه (احسانی) کاغذ بی خط (حسینی) خاطرات مانی مرموز (مانیی) سید محمد خاتمی من،تو و گروه جغرافیای شهری اهواز تاريخ و فرهنگ ايران (مهرانی) عرفان، آزادی، برابری (رضایی) سینما پارادیسو ( abseee) انجمن حمایت از بیماران تالاسمی مازندران (امیدی) بهترین سایت ها و مقالات نجوای قلم (علی) خرمردرند :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک
" دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. " شادی...
نوای شاد حرکات موزون و حبابهای رنگی... و در این میان کودکی که با دستان کوچکش حبابی را دنبال می کند و در میان شور و هیجان و شلوغی در میان انبوهی از دود محو می شود... کاش همه چیز به همین آسانی و زیبائی بود... سارا سُمبُلی بلا |+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 11:46
مادر...
بر روی چمن های تازه آب خورده نشسته بود و بی اعتنا به اطراف چشمانش را به دور دست ها سپرده بود... در ورای چشمان سخنگو و بشاشش غمی بزرگ نهفته بود. و در ذهن بزرگش آرزوهای کوچک ،که نه ، بلکه بزرگش نقش می بست... از جوانی به بچگی سفر می کرد... موفقیت،کار ، درس ،دانشگاه، دبیرستان ، شهر ، بچگی ، خانه ، مادر... مادر ... مادر ... مادر ... شاید گره کور زندگیش مادر بود!!! مادری که خیلی زود و برای همیشه از او دور شده بود... دور ِ دور و جایگزین مادر! که همیشه از او دوری می کرد... . . . در دل آرزو کردم " کاش می شد مهر مادری را نصیب تمام کوچک کودکان و بزرگ کودکانِ دور از مادر کرد "... با آرزوی سلامتی و شادی برای تمام مادران "سارا سمبلی بلا"
|+| نوشته شده توسط سارایی در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 12:42
چی می شد؟؟؟
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم . چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم. چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم . چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم. چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم . چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم . و چي مي شه اگه... از اين مطالب به سادگي بگذريم ... |+| نوشته شده توسط سارایی در پنجشنبه دهم فروردین 1385 ساعت 4:26
بخوان و باور کن...
اگر بدانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند...
مهم نیست که او مال تو باشد ، مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ، لذت ببرد و نفس بکشد . سارا سُمبُلی بَلا |+| نوشته شده توسط سارایی در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 11:6
روز دزدی!
با حال ترین پیامی که در سال ۱۳۸۴ برام اومد به شرح زیر بود که جواب های با مزه ای دریافت کردم شما هم اگر مایلید واسم نظر بدید . پیام این بود :
" امروز روز جهانی دزدی است . اگر دزد بودی اولین چیزی که از من می دزدیدی چی بود؟ " و اما جوابها .. . . . . . بعد از گذشت ۶ روز و دریافت جواب از دزدهای عزیز، میخوام این یادداشت رو ویرایش کنم ... :0 سارا سُمبُلی بَلا |+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه یکم فروردین 1385 ساعت 17:33
|