![]() ســـــپیدی از سپیــــــــده وام کردند ، زشــب ،ظلمت در آن ادغـام کردند ، فلـق سرخی بر این مجموعه افزود ، سپس او را به ســــــــارا نام کردند... من هم مثل همه بچه ها یه جائی بدنیا اومدم به اسم " زایشگاه" خاطره روز تولدم هم توی آرشیو بهمن 84 و بهمن 85 هست! بدون که با افتخار میگم: سر سختی ام را از سلسله جبال زاگرس، روح پاکم را از رود کارون، سر سبزی ام را از دشت های شیمبار، و خوی گرمم را از آفتاب همیشه تابان خوزستان گرفته ام. ایرانیم. عاشق ایرانم. ایران را دوست دارم. برای آبادیش تلاش می کنم.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آذر 1388
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
بی مهتاب شب (محسنی)
کاشکی.....!!!!! (مریمی) آدمی، یواشکی ولی...(مهدی) سارایی بیابان بارانی (محمدجوادی) یاس کبودوحشی(یاسی و محمدی) گروه تئاتر زهور (سیدی) خزان در آینه (احسانی) کاغذ بی خط (حسینی) خاطرات مانی مرموز (مانیی) سید محمد خاتمی من،تو و گروه جغرافیای شهری اهواز تاريخ و فرهنگ ايران (مهرانی) عرفان، آزادی، برابری (رضایی) سینما پارادیسو ( abseee) انجمن حمایت از بیماران تالاسمی مازندران (امیدی) بهترین سایت ها و مقالات نجوای قلم (علی) خرمردرند :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک
" دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. " اشکفت سلمان
در سه کیلومتری جنوب غربی شهرستان ایذه ، در انتهای دره ای ، اشکفت سلمان واقع است . محوطه ای وسیع که در درون صخره طبیعی کوه به صورت سرپناهی با آثار آبرفتی و یک چشمه آب شیرین گوارا که از درون غاری کوچک بیرون می آید و از چند قطعه کوه بهم پیوسته تشکیل می شود. در زبان محلی مردم بختیاری به حفره و اطاقی که به صورت طبیعی در کوه در آمده باشد اِشکَفت گویند. در این منطقه چهار نقش برجسته وجود دارد که عمومآ هانی شاه آیاپیر را با نزدیکان و وزیر خود ، در حال نیایش نشان می دهد. بالاخره بعد از دوسال در عین ناباوری از دانشگاه اجازه سفر علمی – تفریحی را گرفتم. خاطره خوبی بود با دوستان و استاد عزیزم دکتر تیموری.
روی این تابلو نوشته بود : " روی چمن ها نروید " ولی ما رفتیم ! ! ! ! ! !
|+| نوشته شده توسط سارایی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 16:54
متشکرم...
از وقتی که عاشق شدم فرصت بیشتری پیدا کردم فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد به زمین بخورم! و این عالی است !... هر کسی شانس پرواز کردن را ندارد و تو این شانس را به من بخشیدی متشکرم!
|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت 18:45
من...
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد ،
من دلم می گیرد ... من دلم م ی م ی ر د . . . " سارا سُمبُلی بَلا " |+| نوشته شده توسط سارایی در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 20:18
|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 ساعت 9:45
|+| نوشته شده توسط سارایی در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 18:43
الهی...
![]() بچه ها این روزا به خدا خیلی نیاز دارم ،
من که خیلی باهاش عیاقم ولی نمیدونم چرا این روزا خدا هم دلش گرفته و حوصله رسیدگی به کارای این بنده خوشملشو نداره؟؟؟
من که وقت و بی وقت سرم و بالا می کنم اول بهش لبخند می زنم و بعد بهش می گم :
" خدایا شکرت واسه همه چیزای خوبی که بهم دادی ، چیز بد هم که ندادی"!
صبح به صبح هم وقتی خودمو توی آینه می بینم میگم:
" فتبارک اللهُ احسن الخالقین "
فکر نکنید خودخواهم ولی به اون چه که خدا خلق کرده افرین می گم چون اِنده سلیقه ست! همین که میلیون ها آدم رو طوری آفریده که شبیه هم نیستن! همین که به قانون کپی رایت پایبند بوده و کپی کسی و واسه کَس دیگه نزده ، من که قربون خدام می رم!
"سارا سُمبُلی بَلا"
فقط مثل همیشه می تونم بگم:
الهي، به حرمت آن نام كه تو خواني و به حرمت آن صفت كه تو آن چناني، درياب كه مي تواني. الهي ،عمر خود بر باد كردم و بر تن خود بيداد كردم، گفتي و فرمان نكردم، درماندم و درمان نكردم. الهي، عاجز و سرگردانم ؛ نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم. الهي ،اگر تو مرا خواستي، من آن خواستم كه تو خواستي. الهي، به بهشت و حور چه نازم ، مرا ديده اي ده كه از هر نظر بهشتي سازم.
خواجه عبدالله انصاري" مناجات نامه " |+| نوشته شده توسط سارایی در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 10:38
فقط اومدم بگم خسته ام...
این روزها اینقدر خسته ام و اینقدر کارم زیاده که برای هیچ چیز و هیچ کس وقت ندارم. نه فرصت پرسیدن احوال کسی رو دارم و نه فرصت رفتن به خونه کسی. شرمنده همه دوستام هم شدم. گاهی برای 10 دقیقه میرم دراز می کشم تا به پاهام استراحت بدم که یکهو بعد از 10 ساعت از خواب بیدار می شم!!! خلاصه اونقدر وقت کم میارم که از همه دور و برم بی خبر موندم... حتی اخبار روزانه رو هم نمیرسم گوش بدم... راستی پرونده هسته ای ایران به کجا رسید؟ هفته پیش سر کلاس "سنجش از دور " از غنی سازی اورانیوم توسط پژوهشگران ایرانم با خبر شدم، کم و بیش از بالا رفتن نرخ طلای جهانی هم با اطلاع هستم ( اینو دوستانی که عروسی شون بود بهم گفتن!) و یه چیزی رو هم دیروز دم در دانشگاه متوجه شدم : بعد از دوسال دانشگاه رفتن بهم گفتن : خانم اگه شنبه با این مانتو اومدی راهت نمی دیم!!! چرا ؟ مانتوی من که تا دیروز ایرادی نداشت! ساده، گشاد و تا وسط زانو به رنگ مشکی. شلوارم هم که یه جین ساده اس تا زیر کفشم. مقنعه مشکی ، کفش اسپورت ، اصلآ هم بهم نمیاد که آرایش خلیجی کنم و موی های لایت شده بیرون بریزم! گفتن : اگر می خوای این مانتو رو بپوشی باید شلوار مشکی بپوشی و چادر کش دار سرت کنی!!!! گفتم : توی این گرما !!! به کی اعتراض کنم ؟ گفتن : ساختمان مرکزی ، طبقه سوم ، رئیس حراست! دوستام منو از رفتن منصرف کردن، گفتن: نهایتآ بهت می گن دستور از بالاست و باید به رئیس جمهور بگی! گفتم:بابا اینقدر مشکلات هست که رئیس جمهور فرصت رسیدگی به این موضوع کوچک رو نداره! دوستام گفتن : تو هم مثل ما دم در چادر بزن وقتی اومدی داخل تا کن بذار توی کیفت! نه ! من این یک کارو نمی کنم چون نمی خوام به چادر و چادریها توهین کنم! اون کسی که خودش چادر سر کرده ارزش چادر رو می دونه و برای ارزشش احترام قائله ، من به نظر خودم بی حرمتی هست اگر چادر رو بذارم توی کیفم تا دَم دانشگاه بعد سر کنم و بعد از 100 متر دور شدن از در ورودی اونو دوباره تا کنم و توی کیفم جا بدم ! اصلآ حاضرم که بگن شاگرد اول دانشگاه بخاطر مانتوش دیگه دانشگاه نمیاد !!! ببینم من مهمترم یا 5 سانت بلند بودن مانتوم؟ به دوستام گفتم : اگر شنبه راهم ندادن دیگه دانشگاه نمیام! اونی که این قانون رو گذاشته یا زیر کولر نشسته یا توی یه منطقه سردسیره و نمی دونه گرمای 50 درجه یعنی چی؟نمیدونه رنگ مشکی توی دین ما مکروهه ،نمیدونه جوون روحیه شاد می خواد ،ولی نه !مگه اینجا پایتخته که با بالا پایین شدن دما و یا آلودگی هوا کلیه مراکز اداری و فرهنگی تعطیل بشه! اینجا خوزستان و قلب کشوره و با تمام شرایط بد باید بتپه! ... توی خونه وقتی حمیدم حرفام رو شنید گفت: خدا رو شکر حداقل چند روز توی خونه می مونی! با شکایت گفتم : من که با تمام کار و خستگی چیزی برای تو و توتوئی کم نذاشتم و ... خلاصه آخر شب هم از فوت " پوپک گلدره" عزیز با اطلاع شدم و این که این دنیا ارزش هیچ چیزی و نداره!( گفتم خبرارو دیر می گیرم اون یکشنبه فوت شده بود و امروز پنجشنبه بود!) و به یاد آوردم که : اونو با" دنیای شیرین دریا " شناختم و چه شیرین بود عصرها ساعت 5 بعد از ظهر ، شبکه یک سیما و پخش این سریال زیبا و به یاد ماندنی !
|+| نوشته شده توسط سارایی در جمعه یکم اردیبهشت 1385 ساعت 16:16
|