![]() ســـــپیدی از سپیــــــــده وام کردند ، زشــب ،ظلمت در آن ادغـام کردند ، فلـق سرخی بر این مجموعه افزود ، سپس او را به ســــــــارا نام کردند... من هم مثل همه بچه ها یه جائی بدنیا اومدم به اسم " زایشگاه" خاطره روز تولدم هم توی آرشیو بهمن 84 و بهمن 85 هست! بدون که با افتخار میگم: سر سختی ام را از سلسله جبال زاگرس، روح پاکم را از رود کارون، سر سبزی ام را از دشت های شیمبار، و خوی گرمم را از آفتاب همیشه تابان خوزستان گرفته ام. ایرانیم. عاشق ایرانم. ایران را دوست دارم. برای آبادیش تلاش می کنم.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
بی مهتاب شب (محسنی)
کاشکی.....!!!!! (مریمی) آدمی، یواشکی ولی...(مهدی) سارایی بیابان بارانی (محمدجوادی) یاس کبودوحشی(یاسی و محمدی) گروه تئاتر زهور (سیدی) خزان در آینه (احسانی) کاغذ بی خط (حسینی) خاطرات مانی مرموز (مانیی) سید محمد خاتمی من،تو و گروه جغرافیای شهری اهواز تاريخ و فرهنگ ايران (مهرانی) عرفان، آزادی، برابری (رضایی) سینما پارادیسو ( abseee) انجمن حمایت از بیماران تالاسمی مازندران (امیدی) بهترین سایت ها و مقالات نجوای قلم (علی) خرمردرند :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک
" دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. " آدم- حوا
خوش به حال آدم که تنها عاشق روي زمين بود!!! بي هراس از ترس از دست دادن معشوقش. نه کسي بود که وقت نبودنش , سد راه حوا شود و متلکي به او بگويد. نه تلفن داشت که نيمه شب , مزاحمي زنگ بزند و فوت کند و بعد او برود توي فکر که نکند اين , فلاني باشد که چشمش دنبال حوا بود. نه پول داشت , که بترسد حوا , هر روز از او مدهاي جديد لباس زير و رو را بخواهد. نه دختر ديگري بود که با ديدنش , دلش يک جوري بشود. نه مرد ديگري که با ديدنش , به حوا بگويد : روسريتو درست کن ! نه آن موفع لوازم آرايشي بود که وقت بوسيدن حوا , صورتش چرب و رنگي شود و رويش نشود به حوا بگويد : - نمي شه اينقد خودتو چسان فسان نکني , بابا تو رو همينطوري ساده بيشتر مي خواستمت . نه ماهواره بود , که بترسد حوا با ديدن فيلم هايش هوايي شود... خوش به حال حوا... که معشوق ترين , معشوق آدم بود!!!! نه ترسي از آمدن هوو داشت. نه ترسي از بالا زدن رگ تعصب همسر. برگ مويي کفايتش مي کرد و گاهي شايد گردن بندي از صدف , تنها زينتش بود. نه حسود بود که چيزي نمي ديد براي حسادت , که حس لاينفک زنانه است. نه غمي داشت , که چرا زن فلاني نشدم , که بچه پولدار بود... مردش , تمامي دارايي اش بود , و عشقش .که بي گمان حتي اگر يک نفر مرد ديگر روي زمين بود... خدا را چه ديدي ؟ شايد ... چه ميدانم ! غصه اندامش را نمي خورد , که مبادا دور کمرم فلان سانت از دور کمر فلاني بيشتر شود. که فلاني اي نبود براي مقايسه اش. نه آينه اي بود که دماغش را ببيند در آن و دلش هوس کند براي سربالا کردنش برود جراحي پلاستيک و نه دانشگاهي بود که دانشجو شود و اونتو از راه بدرش کنند ! تنها مردي که ديده بود , آدم بود و بالاجبار , آدم , تنها کسي بود که ديده بود . . .
بيچاره من که گاهي گم مي شوم بين اينهمه آدم , يادم مي رود هويتم . يادم مي رود آدم بودنم . بماند بقيه چيزهايش... بيچاره تو که مانده اي دو دل که من يا فلاني يا فلاني ديگر و .... هزاران نقطه... تازه آخرش , من گم مي شوم و تو يکنفر ديگر را ,عوضي جاي من پيدا مي کني. و بعد من , يکنفر ديگر را جاي تو و بعد از طي مسير ها و مسيرها و روزها و سالها و عوض کردن هاي پي در پي باز هم را که مي يابيم تازه مي فهميم که آنطور که بايد , همديگر را دوست نداريم و بايد ,از هم جدا شويم . و بعد من بين اينهمه آدم ؟؟ !! . . . . . . . . ميگردم دنبال يک آدم ؟؟!! و تو بين اينهمه حوا ؟؟ !! . . . . . . . . دنبال يک حوا !! مسخره اس نه ؟ گوشم را مي گيرم و چشمم را و آرام مي روم يک گوشه يواشکي زمزمه مي کنم : - کاشکي تو آدم بودی , من هم حوا هيشکي بين ما نبود , به جز خدا... .......... |+| نوشته شده توسط سارایی در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 20:32
دانشگاه آزاد ، واحد ...
تا حالا شده فکر کني ترمي بييش از نيم ميليون تومان هزينه ميکني واسه چي؟
چندبار براي استفاده از کتابخانه دانشگاه رفتي و اونجا کتاب نداشته و يا تعطيل بوده؟ چندبار براي امضا اينترنت ساعتي 200 تومن!!! دانشگاه ،پله هاي ساختمانهاي ... ، ... و ... رو بالا پايين شدي و بعد از 30 روز استفاده نکردن اکانتت تمام شده ؟ اصلآ حوصله داري 3 تا ساختمونو بالا پايين شي واسه امضا و 2 ساعت توي صف بانک وايسي واسه پرداخت 1000 تومن حق اينترنت؟!!!!!!!!!! چندبار رفتي رئيس دانشگاه رو ببيني؟ نماز خونه رفتي؟ بوي جوراب که اذيتت نکرده! چند بار از بوفه دانشگاه بوي خوب شنيدي؟ چند بار بوفه رو بدون مگس ديدي؟ نه بهتره بگم چندبار مسموم شدي؟ چندبار لباست به صندلي شکسته دانشگاه گير کرده و پاره شده؟ چند بار از گرد گچ سرفه ات گرفته؟ چند بار از بيسوادي استادت خنده ات! گرفته؟ چندتا اردوي علمي تفريحي رفتي؟ چندبار با اتوبوس کولر دار اردو رفتي؟ اصلآ اردو رفتي؟ چندبار بهت اهانت شده؟ چندبار استاد حقتو خورده؟ چندبار بيشتر از حقت بهت داده؟ چندبار از بوي بده سرویس های بهداشتی ساختمان ... که فضاي راهرو رو پُر کرده ، حالت بهم خورده؟ حرف سرویس های بهداشتی ساختمانهای دیگه رو اصلآ نزن! چندبار رفتي کارگاه ...؟ واحد عملي 50000 تومني داشتي که بعد حتي يه دونه وسيله درسيتو با دستت لمس کرده باشي؟ .... .... ... ميدوني درآمد ساليانه دانشگاه آزاد . . . ميليارد تومنه!!!!!!!!!؟ اينو ديروز خوندم! راستي استادت ساعتي چند ميگيره؟ 1300تومنيه يا 1750 تومني؟ بابا با کلاس استاد شما 2800 تومنيه؟ يه خورده فکر کن و بخواه... شايد خواستي و برات انجام دادن..............
سارا سُمبُلی بَلا و اما مزایای استفاده از دانشگاه آزاد: !!!!!!!!!! " با اجازه از نفیس عزیز از وبلاگ فراموش نشدنیها "
با فنون و رموز دوی صحرانوردی به صورت کاملآ حرفه اای آشنا میشوید.
مهارت و قدرت شما برای جایگیری در فضاهای اندک افزایش می یابد.
لذت همصحبتی با سایر موجودات زنده و دستگیری از ایشان را تجربه خواهید کرد.
و در صورت مونث بودن مطمئن باشید که مسئولین دانشگاه از طرق مختلف از حقوق شما در برابر جانوران موذی در فضای دانشگاه دفاع خواهند کرد:
1- جداسازی ورودی دانشگاه و فضای عمومی.
" نمونه یک جانوور کاملآ موذی"
2- نشاندن پسرها در ردیف جلو برای ممانعت از رویت شدن خواهران دانشجو توسط ایشان.
3- اگر هم خدائی ناکرده در فضای باز این دانشگاه به بعضی از دانشجو نماها فشار بیاید بالاخره یه جائی تلافی میکنن دیگه!
پس :
سپاس وستايش دانشگاه آزاد راکه ترکش موجب بي مدرکي است و به کلاس اندرش مزيد بي پولي. هر ترمي که آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان مي رسد سبب ضرر! پس در هر سال دوترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب،
از جيب و جان که بر آيد کز عهده ي خرجش به درايد!
|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 18:41
روز ِ مامان گُلی مبارک.
خلقت زن از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟ » خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده اي ؟ » او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند. بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند. بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود. بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند. تازه به اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها. » خداوند سري تکان داد و فرمود : بله. يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان. يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد. فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد. « اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » . خداوند فرمود : نمي شود !! چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم. از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد. فرشته نزديک شد و به زن دست زد. « اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي » . « بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد . » فرشته پرسيد : « فکر هم مي تواند بکند ؟ » خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . » آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد. « اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده ايد. » خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتي نيست، اشک است. » فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ » خداوند گفت : « اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش. »
" ولادت حضرت فاطمه (س) و روز مامان گُلی به همه مامانا مبارک باشه " |+| نوشته شده توسط سارایی در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 2:5
نمی بخشمت !
نمی بخشمت ! بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت ! بخاطر دلی که برایم شکستی .... بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی .... نمی بخشمت ! بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی .... بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی .... و می بخشمت . . . . . بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی ....
۸۵/۴/۲۰ |+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 1:41
دوستِ نِتِی !!!!!!!!!!
در پي چه ميگرديم؟ دوست را براي چه ميخواهيم؟ داشتن ليست 1000 نفره ، چه جايزه اي دارد؟! چقدر سعي کرده ايم کساني را در ليستمان داريم و نام دوست را يدک ميکشند بشناسيم؟ چند نفرشان را ديده ايم؟ براي چند نفرشان پيام فرستاده ايم؟ از حال کدامشان باخبريم؟ از زنده بودن کدامشان مطمئنيم؟؟!! آيا ميدانيم که دوست نود و هفتم مان به تازگي عاشق شده؟! آيا ميدانيم که دوست صد و هشتاد و سوم مان بر اثر صانحه رانندگي جان باخته؟؟!! نه! نميدانيم! چون اصلآ آنها را نميشناسيم. چون آنها دوستانمان نيستند. اسمهاي ناشناس، عکسهاي غريبه، روي ديوار پروفايلمان ، همچون آگهي هاي ترحيم روي ديوار خيابان...
بين همهُ دوستات. بين همهُ رنگهائي که دوروبرتن. توي همهُ زندگيت. نگاه کن. بگرد!
بي رنگ ترين رو! بي رنگ ترين آدمي رو که ديدي . بي رنگ ترين رنگ! دوست تو اونه.......... |+| نوشته شده توسط سارایی در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 12:51
سفر . . .
تو دلِ یه مزرعه ، یه کلاغ رو سیاه هوایی شده بره ، پا بوسِ امام رضا اما هی فکرمیکنه اونجاجای کفتراست آخه من کجا برم؟ یه کلاغ که روسیاست!!! من که تویِ سیاهی هاازهمه روسیاهترم میون اون کبوترا با چه رویی بپپرم؟؟؟
. . . برای یک هفته نیستم ، دارم میرم مشهد... محتاجیم به دعا...
سارا سُمبُلی بلا |+| نوشته شده توسط سارایی در پنجشنبه هشتم تیر 1385 ساعت 1:25
دلم تنگی شده بود!!!
سلام دوستای گلم مرسی که این مدت تنهام نذاشتید، اینو بدونید که دلم واسه همتون تنگ شده بود... ببخشید اگه به پیام های محبت آمیزتون جواب ندادم ، برنامه امتحانام سخت بود ، من بودم و 21 واحد درسی !!! توی 4 روز 6 تا امتحان و ... خلاصه خوب یا بد ... گذشت... مهم اینه که میتونیم دوباره در کنار هم باشیم... دوستتون دارم ، شاد باشید . سارا سُمبُلی بلا |+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 18:15
|