تبليغاتX
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
" دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. "
بعثت
     ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید...

                                  

                                      

                      سالروز بعثت حضرت ختمي مرتبت، محمد مصطفي (ص) را
                      به عموم مسلمانان جهان  و دوستای گلم تبريك و تهنيت می گم.

                                       

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 22:52 |

بیاموزیم...

                               به دستانت بیاموز     که  هر گلی  ارزش چیدن ندارد .....

                              به قلبت بیاموز          که هر کس  کنج آن جائی ندارد .....

                              به چشمانت بیاموز    که  هر کس  ارزش دیدن  ندارد .....

 

                

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 1:8 |

خاطره

خیلی  بده !!!!!!!!!! 

نمیدونم برای شما هم اتفاق افتاده یا نه ؟؟؟

اینکه ببینی این روزا خاطره قشنگی نداری که به یادش لبخند بزنی .... 

هر چی هست مال اون دور دوراست ...

 اونموقع که شاید بچه بودی یا یه خورده بزرگتر بودی و به مدرسه میرفتی...

دیشب ناخوآگاه شروع به تعریف خاطرات بچگیم کردم ، برای دوستی که بهش قول داده بودم که یه روز از بچگیم واسش تعریف کنم.

واقعآ چه روزهایی بود ...

روزهایی که با جرات میشه گفت :

 

                            روح پاک و بی ملالی داشتیم    با علف ها شور و حالی داشتیم  

 

  

       

.

.

.

یادمه سه سالم بود که جنگ ما رو از آبادان به اهواز کشوند.  

زمانی که مثل امروز اینقدر رسانه خبری وجود نداشت که تصاویر اون موقع رو و بلایی رو که به سر مردم رفت به تصویر بکشه ! 

 بلایی رو که بعثی های عراقی به سرمون آوردن ،

 اونهایی که تا دیروز از تلویزیون خودمون با خوشحالی اعلام میشد : ... عراقی به هلاکت رسید !!!

و امروز با غم فراوان از همون تلویزیون اعلام میشه که: ... عراقی به شهادت رسید...!!!

 

این خاصیت ما انسانهاست که به این سادگی فراموش می کنیم...   

 

من که فراموش نکردم روزهایی رو که با ترس به شب می رسوندیم،

 شب هایی رو که همدیگر رو می بوسیدیم که شاید فردا دیگه همدیگرو نبینیم...

شب هایی رو که مجبور می شدیم در کنار دکل های نفت و گاز همیشه روشن اهواز چادر بزنیم ...

 زندگی در هلال بریم کجا و زندگی توی چادر کجا!!!

روزهایی رو که به چشم خودت هواپیمای عراقی و حتی خلبانش رو میدیدی و کسی رو که تیر بار به دست توی مدرسه دوستت رو میکشه!!!

 

این جنگ عروسکهای منو از دستم گرفت و انواع تفنگ و تیرکمون اسباب بازی رو در دستم قرار داد ...

شبا هیچ کس جرات نزدیک شدن به منو نداشت ، توی یه راهروی کوچک کنار باغمون توی آبادان ، روی یه چهارپایه می نشستم ...                                                                                                 اونقدر می نشستم تا خوابم میبرد ... ولی خواب یه دختر بچه سه ساله ، خواب مامان بازی و خاله بازی نبود ... خواب تفنگهای اسباب بازی و صدام حسین بود...

 اما همین دختر بچه سه ساله توی سن 25 سالگی وقتی دید که صدام اسیر شده ، نخندید ...

بلکه با حسرت بغضش رو فرو داد ، بخاطر سالهای شادی که این مرد از اون گرفته بود... و اینکه فروپاشی هر قدرتی شاید دردناک باشه...

 

قصدم ناراحت کردن دوستام نبود...

از کجا به کجا رسیدم!

می خواستم یکی دوتا از خاطرات بچگیم رو که به یک پسر تُخس بیشتر شباهت داشتم تا یه دختر نازنازی براتون تعریف کنم:

 

وقتی اومدیم اهواز تمام همسایه هامون پسر داشتن و من که به ظاهر دختر بودم.  

ولی جالب که این دختر رئیس چندتا پسره از خودش بزرگتر شد! 

یه دوست داشتم اسمش پژمان بود اونم بدتر ازمن ... یه جورائی دستیارم بود... 

 

یه بار این آقا پژمان که الان 22 سال میشه ندیدمش ، گفت بیا از این خارهای درشت از درخت بچینیم و بذاریم لای انگشتامون و با بچه ها دست بدیم که بره توی دستشون .

منم این کارو کردم و جالب اینکه اولین خار رو توی دست خودش فرو کردم!  

 

این معاون من یا همون آقا پژمان خیلی فضول بود!

شاید باور نکنید ولی یه بار دنبه گوسفندی رو که همسایه مون واسه نذری خریده بود، زنده زنده با چاقو اره ای برید!    

 

بماند که بالای در قایم می شدیم و با سرنگ به عابرای بیچاره آب می پاشیدیم ، ظهر ها موقع استخر رفتن با همین مریمی خودمون زنگ همسایه هارو میزدیم و دِ دَر رو!   

.

.

.

حالا دوباره برگشتم به همون خونه !   دوستام همه بزرگ شدن و یکی دوتا بچه دارن ...

 ولی من حتی اجازه نمیدم توتوی کوچولوم تا دم در هم بره ... غافل از این که خودم چقدر مامانم رو قال میذاشتم...

 

                                                                سارا سُمبُلی بلا   

 

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 1:6 |

ادامه پُست روزبابائی!

سلام

منتظر بودم تا روز پدر تمام بشه و ادامه پُست قبلی رو واستون بذارم .

یه خورده آقایون به خودشون غره شدن و واسه ما توی پُست قبلی شاخ و شونه کشیدن که بله

 ما اینیم دیگه !!!!!!!!

و اما خانم های محترم ،

 

۱۱ دليل براي افتخار به زن بودن :          

   یک زن نور آسمونه... 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

-۱  نام گلهاي زيبا را روي شما مي گذارند .

 

۲- تمام شاعران در وصف شما هزاران شعر گفته و شما را ستوده اند.

 

۳ - مجبور نيستيد که سر کار برويد و يا پول يک ماه کار و تلاشتان را برنج يا گوشت يانخود و لوبيا بخريد.

 

۴-  براحتي و با اعتماد به نفس هر وقت که لازم باشدگريه مي کنيدوغم و غصه هايتان را در سينه جمع نمي کنيد تا سکته کنيد.

 

۵-  عمرتان بسيار طولاني است.

 

۶-  آنقدر حرف براي گفتن داريد که هرگز کم نمي آوريد.

 

۷-  هميشه يک عالمه دوست و رفيق ناب داريد و کمتر گرفتار رفيق نا باب ميشويد.

 

۸ - عشق و هنر ابداع شماست.

 

۹- هميشه جوانتر از سنتان ميمانيد و هيچ کس نمي داند شما چند ساله ايد.

 

۱۰- از ۹ سالگي عاقل مي شويد و مردها حالا حالاها بايد بدوند تا بپاي شما برسند.

 

۱۱- بهشت زير پاي شماست.

 

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 18:53 |

روز بابائی

 

۱۰دليل براي افتخار به مرد بودن:

 

پسر نازو پسر ناز ، پسر یه غنچه باز ، پسر با پدرش رفیق و همراست... ۱- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده

مي شود.

 

 -۲ مدت زمان مکالمه تلفني شما حداکثر ۳۰  ثانيه  است.

 

 ۳ - براي مسافرتي يک هفته ايي تنها يک ساک   کوچک دستي نياز داريد.

 

  ۴- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي کنيد.

 

 ۵-دوستان شما به کاهش يا اضافه وزن شما توجهي ندارند.

 

 ۶-جنسيت شما هنگام مصاحبه براي استخدام مطرح نيست.

 

-۷ لازم نيست کيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا دنبالتان بکشيد.

 

 ۸-مي توانيد ظرف مدت ۱۰ دقيقه حمام کنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.

 

 ۹- همکارانتان نمي توانند اشک شما را در بياورند.

 

۱۰- اگر ۳۴ سال داريد و هنوز مجرديد احدي از شما ايراد نمي گيرد.

 

 

  

  و به دور از شوخی ....

 

 " ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر رو به بابائی خودم و همه بابائی ها و کلیـۀ  عناصر ذکور تبریک میگم و آرزو میکنم که باباهای خوبی باشید "

 

                             بابائیَم...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 2:56 |

دنیایی که در آن زندگی می کنیم :

  

اگر همه جمعیت روی کره زمین 100 نفر باشند،

 

با نسبت هائی که امروز وجود دارد ، خواهیم داشت :

 

57 نفر آسیایی ، 21 نفر اروپایی ، 8 نفر آفریقایی

و 6 نفر آمریکایی اند ( از آمریکای شمالی و جنوبی )

 

52 زن و 48 مرد

 

30 نفر سفید پوست اند و 70 نفر رنگین پوست .

 

30 نفر مسیحی اند و 70 نفر مسیحی نیستند.

 

6 نفر 59 % کل ثروت دنیا را دارند و از آمریکای شمالی اند .

 

80 نفر در فقر زندگی می کنند.

 

50 نفر از سوء تغذیه خواهند مُرد .

 

70 نفر می توانند بخوانند .

 

فقط یک نفر تحصیالات عالی دارد .

 

فقط یک نفر کامپیوتر دارد .

 

 

اگر شما :

 

 

هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید ،

 

اگر هرگز بَرده نبوده اید ،

 

اگر هنوز شکنجه نشده اید ،

 

بدانید که از 500 میلیون نفر ، خوشبخت ترید .

 

اگر خوراکتان را در یخچال نگهداری می کنید ،

 

و پوشاکتان را در کمد ،

 

اگر سقفی بالای سرتان دارید ،

 

و جایی برای خواب

 

از 57 %  کل جمعیت دنیا ثروتمندترید .

 

 

  پس قدر خود را بدانید ......

 

 

:(( 

  

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 1:27 |


بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
<