تبليغاتX
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
" دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. "
برگشتم!
  سلاااااااااااااااااااااااام،

من برگشتم . جای همه دوستان خالی... خیلی خوش گذشت ...

بجز خوش گذشتن تونستم برای یک مدت فکر نکنم!!!!!!

توی طبیعت واقعآ هضم شدم!!!!

شاید این خاصیت جنگل باشه ... و یا شاید من راحت خودم رو به دست طبیعت دادم!!!

وقتی توی تله کابین بین زمین و آسمون آویزونی ... اونجا که نوک کوه ایستادی و با ابرا یکی شدی ، فقط اونجاست که می بینی دریا به آسمون چسبیده ،

تازه می فهمیم که چقدر کوچیکیم.....

تازه می فهمیم که با این هم پیشرفت هنوز به اون چیزایی که می خواستیم نرسیدیم ...

 

چیزایی که به نظر ما خیلی ساده و پیش پا افتاده هستن...

 مثل خیال راحت... سرسبزیه جاوید... داشتن اکسیزن تا حدی که هر چی نَفس می کشی تمام نشه... و .... و .... و .... و یک صمیمیت ساده ...

 

خیلی برام جالب بود که وقتی توی این فکرا بودم و میل باکسَم رو چک میکردم یه دونه فایل جالب نظرم رو جلب کرد !!!!!!

همشو واستون تایپ میکنم اگر بخونید ضرر نمی کنید...

(از مانی عزیز برای پُست این مطلب مَمنونم.)

                                                                                                   سارا سُمبُلی بَلا

 

   

 

 

مغایرتهای زمان ما:

 

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر. 

 

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛

 

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر.

 

بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم، خیلی تند رانندگی میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم،

 تا دیروقت بیدار میمانیم، خیلی خسته از خواب برمیخیزیم، خیلی کم مطالعه میکنیم،

 اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و خیلی بندرت دعا میکنیم.

 

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است.

 

 خیلی زیاد صحبت میکنیم، به اندازه کافی دوست نمیداریم و خیلی زیاد دروغ میگوییم.

 

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان.

 

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر.

 

بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم، بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم.

 

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.

 

فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را.

 

بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم، بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام میرسانیم.

 

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر.

 

کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم،

اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.

 

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست،

 سودهای کلان اما روابط سطحی .

 

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛

 منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده.

 

بدین دلیل است که پیشنهاد میکنم :

 از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.

 

در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید

 بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.

 

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید،

 غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید.

 

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید،

 و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.

 

عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید.

 بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم.

 

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم.

هیچ چیزی را که میتواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید.

 

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد.

 

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید،

 و به خودتان میگویید که ”یکی از این روزها“ آنرا خواهم فرستاد،

 

فقط فکر کنید

.

.

.

 ”یکی از این روزها

.

.

.

 ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!

 

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 0:38 |

استراحت!

مدتی ،

مغزم را برای فکر کردن

 سر انگشتانم را برای تایپ کردن

و

چشمانم را برای دیدن

به استراحت می فرستم.

                                     OGGY  

                                                                                         سارا سُمبُلی بَلا                      

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 16:9 |

 

                               

کاشکي دوستت نداشتم

        اونوقت خيلي راحت مي تونستم از کنار خيلي از خاطراتم به راحتي بگذرم ...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 16:5 |


بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
<