تبليغاتX
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
" دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. "
روستا...

دختران روستا به شهر فکر می کنند ، دختران شهر در آرزوی روستا

می میرند.

 

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند ، مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند.

 

پروردگارا ، کدامین پُل ، در کجای جهان شکسته است که

 هیچ کس به خانه اش نمی رسد....

 

دو روز روستا بودم .  جای همه خالی . چندتا عکس میذارم حالشو ببرید!

بوی هیزم ، هوای شاد ، عطر نان داغ و طعم دوغ تازه تقدیم به همه دوست جووونام .

                                                            10/12/1386                                                                                 

   

10/12/1386

 

 12/10/1386

                             

|+| نوشته شده توسط سارایی در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 17:11 |

تو و من...
تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است...

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا

ابد

در

دل

من

می مانی...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 16:3 |

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است....

 

یادتونه چند وقت پیش یدونه مطلب گذاشتم که :

 

میترسم قبل از آنچه فکر می کنم بمیرم....

 

واقعآ فکر می کردم میمیرم ... فقط دیدن یه قطره خون و یا آثارش روی  بدنم باعث می شد که حس مردن رو بیشتر درک کنم....

 

هرچی به خودم امید می دادم فایده نداشت که نداشت !!!

 

اولین بار بود که دلم برای خودم لرزید !!! رو میکردم بخدا ، با خنده می گفتم : خدایا نکنه چیزیم باشه ! نکنه بمیرم !

 

دکتر هم که ماشالله با گفتن اینکه : شما علائم دارید ولی درد ندارید و این نگران کننده ست ، خیلی بهم روحیه میداد!

 

فکر میکردم اول باید کارهای عقب افتاده رو انجام بدم بعد آزمایش و نمونه برداری ... اینجوری بهتر بود ، چون شاید بعد از گرفتن جواب دیگه حوصله ای برای انجام کارهام نداشتم...

 

چقدر وصیت کردم !

حمید ، هر دقیقه مردم رو زابه راه نکنی بیاری بهشت آباد ، حمید ،الکی غذا خراب نکنید هی هرشب شام بدی ، فقط روز خاکسپاری یه نهار بده بقیه شو خیرات کن ، حمید ، مشکی نپوشید کراهت داره ، حمید نکنه گل گلایول بیاری که هیچوقت نمی بخشمت فقط  زنبق ومریم و نرگس بیار، حمید نصف طلاهام رو بده نماز روزه قضایی برام بگیرن ، حمـیـــــــــــــــــــــد....

 

فکر داشتن یه توده کوچولو به اندازه چند میلیمتر هر جای بدن که باشه ، ترس داره ! اینو باور کنید... و من از این فکر خیلی می ترسیدم...

 

امتحانارو هر طور بود دادم ... بعد از امتحان نقشه برداری که حسابی قاط زده بودم اوضاع جسمی و روحیم بدتر شد!!! دوباره خونریزی ... طفلک حمیدم ، چه حوصله ایی داره ...

 

گفت : چرا گریه می کنی ؟ بچه نشو ! مگه یه نمره 16- 17 اینقدر گریه داره ؟؟؟

و من در جواب : حمید دوستم داری؟

- آره دارم ! چه ربطی داره؟

: نه ! نباید داشته باشی . کسی که نقشه برداری بیست نگیره لایق دوست داشتن نیست !!!

 

( نخندین ! اِ ! یعنی دارم رنجنامه این چندماه رو میگم واستون !!!)

 

6تا بیست و یه 19 و یه 18.5 و یه 17 و یه معدل 31/19 بدردم نمیخورد وقتی فکر میکردم اون توده چند میلیمتری....

 

فکر آرزوهام که  وجودِ شاید همون توده میلیمتریه اونارو بر باد میداد... فکر ده سال آینده و دکترای شهرسازی، فکر دختر بچه ای که دوست داشتم از بهزیستی بگیرم و بزرگ کنم ( هیس ! حمید نشنوه !)

فکر جشن پی اچ دی  مهدی ، عروسی مریمی ( هه هه هه ) ، و .... همه و همه اشکم رو در می آورد...

 

بالاخره یه روز تصمیم گرفتم تکلیف خودمو روشن کنم ! تلفن زدم و نوبت نمونه برداری گرفتم !

چهارشنبه .../.../...

 

روز شنبه رو با مریمی، مهدی و ایلیا رفتیم بیرون ، یک عالمه گل خریدیم واسه باغچه مامان عسل ، توی راه  نازنین مریم و  time to rock  گوش دادیم و یه کیک باحال برای تولد مریمی سفارش دادیم.

 

یکشنبه رو با بهترین دوستامون شام رفتیم بیرون و غذایی رو که هیچوقت دوست نداشتم بخورم ،خوردم ! احسان و مازیار و نوید و حمید و پگاه  واسم کادو آوردن ! عطرهایی که واقعآ دوست داشتم ... و فکر اینکه کِی وقت میشه ازشون استفاده کنم !!!

بعد کنار کارون و....

 

دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه هم با رژیم غذایی گذشت ... آخ دلم چقدر هوس حلیم کرده بود! حتی زرشک پلو با مرغ که اصلآ دوست نداشتم !

 

چهارشنبه با ترس رفتیم بیمارستان ... آنژیو کَت رو که دیدم از ترس رنگ باختم ! حمید گفت : بچه نترس!

 

ولی من باز مثل بچه ها وقتی سوزنش رفت توی دستم جیغ زدم !

 

بیهوشی و دیگه هیچی نفهمیدم ...

 

وقتی بهوش اومدم توی اتاقِ قرمزه مریمی بودم ! حمید گفت : پاشو که من از این شانسا ندارم که به این زودیا از دست تو راحت بشم!!! هیچیت نیست !!! نه خراش ، نه تورم ، دیگه چه برسه به یه توده !!!! فقط دیگه عصبی نشو و آمپر نچسبون که باز روز از نو !

 

خدایا شکرت !!!!!!!!! میدونی ؟؟؟ خیلی خدای باحالی هستی !!!!!!!!!!!

 از خوشحالی توی پوست خودم جا نمیگرفتم !  مامان گفت : برات حلیم پختم ،

منم : مرسی ! سه پُرس حلیم و هوووووووووووووووم!

 

وااااااااااااااای  چقدر کار دارم که انجام بدم !

 

انگار قراره دوباره نود سال زندگی کنم ! دوست دارم یه پیرزنه باحال باشم مثل عمه الیزای فیلیسیتی توی سریال قصه های جزیره ( نه خاله هِتی) !

دوباره میشه زندگی کرد ، نفس کشید ، غُر زد  و  سَرِ خوردن لواشک با مهدی رقابت کرد!

 

و

 

 من

 

چه سبزم

 

امروز

 

و

 

چه

 

اندازه

 

تنم

 

هوشیار

 

است

 

و

 

تو

سرشار زندگی کن و هر جا که لازم بود خود را رها ساز .

 با همه ی وجود دوست بدار و ترس را پس بزن.

شکوه امیدوار بودن را لمس کن

 و

 هرگز دست از رویاهای خود نکش.

سارا سُمبُلی بَلا                                                                                                                                  

         اینم کیک تولد مریمی.

 

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 12:30 |


بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
<