تبليغاتX
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
" دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. "
دنيا ميچرخد...


حجم ها به طور اغراق آميز کوچک و بزرگ ميشوند.


من در مرکز دنيا مي ايستم و دستور ميدهم که همه چيز بچرخد.


و دست هاي تو را ميگيرم و ميچرخم.


تو سرت گيج ميرود.


افتادن ترس ندارد . حتي اگر بقيه بفهمند!


باور کن. همه دوست دارند بچرخند. ولي همه ميترسند...


ولي وقتي بيفتي حتي بقيه بيشتر دوستت خواهند داشت،چون تو فعال شده ي يکي از بزرگترين خواسته هاي آنهايي!


دستانت را به من بده و به من بگو بچرخم.


بگو که گذشته و آينده وجود ندارد.


بگو که همه اينها ترفندهاي زمان است براي سرگرم کردن دنيا!


بگو که وقتي گوشه اتاقم تنها نشسته ام و ميفهمم همه چيز ثابت ست و اين منم که ميچرخم از من خداحافظي نميکني.


بگو که ثابت نشدي و با من ميچرخي.


لعنتي بچرخ. حتي وقتي من شک ميکنم!


خوب ميدانم که تو هم ترسيدن را دوست داري .


تو هم دوست داري پرت شوي و صداي له شدن استخوان هايت را بشنوي.


دنيا ثابت ميشود.


سرم گيج ميرود...


اشکهايم گله مي کنند از ثابت شدنم.


و من احساس غريبي ميکنم در اين صفحه که نميدانم مال کيست؟


فکر ميکنم که روزمرگيها احاطه ات کرده اند .


و خوب ميدانم تنها راه وجودم براي تو و اين صفحه چپاندن خودم در کلمه هايي ايست که مدتها پيش معنيشان را از دست داده اند


سرم گيج ميرود ...


و صداي گريه ام تا بي نهايت منعکس ميشود.

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 2:26 |

ماه ميهماني خدا...

خدايا !

سنگين آمده ام و با کوله باري از گناه ، سبک بازم گردان !

خدايا !

سبک آمده ام و با دستهايي تهي ، سنگين بازم گردان !

خدايا !

همه عشقها جاده هاي منتهي به تست .موانع را از پيش پاي وصال بردار !

اي خداي مجيب !

کدام دوست هر گاه بخواهيم حاضر است ؟! کدام محبوب هر گاه که بخواهيم پاسخگوست ؟!...اگر تو هيچ

نگفته بودي جز همين کلام که : اجيب دعوه الداع اذا ذعان ( هر گاه مرا بخوانند پاسخ مي گويم ).براي

آتش زدن به جان عاشقانت کفايت ميکرد . تو عين اجابتي به ما خواندن بياموز !

اي خداي رمضان !

ميهماني تو دعوت به نخوردن و نخواستن است . دعوت به پرهيز و ستيز است . همچنانکه دوست داشتنت

دعوت به پذيرش ابتلا و بلا . به ما تفهيم کن که تو جهان را چگونه نگاه ميکني ؟

اي خداي شب قدر !

شب قدر بي ترديد مجراي نزول برکات توست . ظرف وجودمان را براي پذيرش برکاتت وسعت بخش !

خدايا !

کاري بکن که دل قرار بگيرد !

آمين يا رب العالمين !

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 2:28 |

پرواز جاودانه تو ...

من و دستاي تو...

 

روزي كه دستم رو روي دستات گذاشتم ، ۹۵ سال زندگي با عزتت رو حس كردم...

به خودم افتخار كردم كه از نوادگانتم...

هيچ كس ، هيچ وقت با بيتي از شاهنامه بهم خوش آمد نگفت ، جز تو ...

يادته يه روز بهت گفتم : بابا بزرگ دوستم داري؟ ( از اون سوالها!!!)

 گفتي : " تو آبه رو بَني " !!!

با اخم گفتم : " بَنَك به اين كوچيكي !!! همون يه ذره آبي كه تو پوستشه !!!!!!!"

گفتي : " نه بابا ! وقتي بنك مي خوري ، بعدش يه ليوان آب واقعآ دلچسبه ! تو همون يه ليوان آبي "

حالا تو رفتي و ما تنها شديم... ديگه كسي نيست كه برامون دعا كنه ... دعاي ام الصبيان بهم بده ... و ...

امشب آخرين بيت شعرت رو گوش مي دادم...

" خدايا به فرياد دل ما برس      كه فرياد رس فقط تويي و بس "

هر چند جات پيش ما خاليه ولي مي دونم جات خيلي خوبه ...

هميشه دوستت داشتم و دوستت خواهم داشت ...

 هرچند ديگه توي اون خونه كسي نيست كه بگه : 

 " شاد اُو وِيدي ، شاه دُرگَل " ولي هميشه بوي تو و ياد تو هست...

روحت شاد بابابزرگم.

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 20:35 |

هيچ وقت

سارايي

 هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد

  امشب دلي كشيدم

 شبيه نيمه سيبي

  كه به خاطر لرزش دستانم

 در زير آواري از رنگ ها

  ناپديد ماند...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 8:30 |

...
چه روز و لحظات بدي داشتم امروز...

اينقدر بد ... كه همه چيز رو فراموش كردم...

 سر مهدي داد كشيدم...

يادم رفت مامان چاي ريخته و منتظرمنه ...

 طفلك دودي هم امروز بي نهار موند !

 حتي بعد از اين همه سال  يادم رفت به حميد ، روزش رو تبريك بگم و براش هديه بگيرم... روزي كه حتي اگر مسافرت بودم كادوش رو براش آماده مي كردم...

اميدوارم ديگه هيچ روزي به بدي امروزم نباشه...

 ( آخ كه مهدي چقدر دلش سوخت  وقتي تلفن زد و بقول خودش صداي يك مو.... غمگين رو شنيد!!! مهدي من كه ميدونم  مي خواستي بگي اومدي تهران خودت برو دوربينت رو بگير!!! اوضاع رو كه ديدي گفتي خودم فردا دوربينت رو مي گيرم و نياز نيست تو بري...! لوول! دستت درد نكنه!)

 "حميد جان روز كارمند مبارك" مرسي كه اينهمه براي ما زحمت مي كشي و ما بي هوا پولهات رو خرج مي كنيم...

 به اميد روزهاي خوش آينده...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 16:20 |

وداع

 خداحافظ بشرطي كه بداني تر شد چشمانم...

 

 

 

سخت است هنگام وداع

آنگاه که در میابی

چشمانی که در حال عبور است

پاره ای

 از

وجود

تو

 را

نیز

با خود

خواهد

 برد...

 

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 12:14 |


بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
<