تبليغاتX
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
" دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. "
کاش...
کاش چشمان مریضم به تو می گفت که دلتنگی چیست...

کاش در کوچه مهر سهم هر کس کنجی بود...

روبرویش حوضی...

که در آن ماهی ها با امیـــــــــد می رقصیدند...

با امیــــــــــــد

می

مُر

دَ

ند...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 1:43 |

من و تو...

اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟

من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم .

من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی ...

 ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم .

 تو هم از غصه دور خودت پیله بستی ....

حالا دومین باره که عاشقت شدم ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل .

تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده .

 

 photogeraph: saraeee

 

 از

هر

 چی

 سیبه

منتنفرم ...

                                                                                                     نویسنده :؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 14:46 |

عاشقانه...

به نام لحظه هاي شيريني که در کنارت گذشت...

لحظه هاي تلخي که درنبودنت سپري شد...

و لحظه هاي انتظاري که براي ديدنت به برگ هاي ورق خورده کتاب عمر و زندگيم سپرده مي شود...

تکرار نام تو هر زمان و هر کجا که باشم حس با تو بودن را به قلبم مي کشاند و دلم را از

بي گانگي ها مي رهاند...

روزها و شبهاي بي شماري را پر عطش به اميد ديدار دوباره ات سر کرده ام...

بعد از گذر از راه ها وکوچه هاي بن بست به تو رسيده ام...

اميد لحظه هايم بوده و هستي...

و من هم اکنون باورهاي خسته خويش را به پنجره زيباي چشمانت مي سپارم...

اگر بي مقصد مانده ام ...

و اگر در حسرت ديدنت گل نگاهم پژمرده شده ...

به معجزه عشق تو همه لحظه هاي کهن رابه آخر مي رسانم...

نسيم معطر وجودت همه احساسم را زلال ميکند...

و من عجيب از ته دل احساس ميکنم به دل پاک و صبورت نيازمندم...

تقصير توست که آرامش بخشي ... و با خوبي و محبت مرا عاشق و ديوانه حضور بودنت ساخته اي...

اي کاش بگذاري تا هميشه در چشمان تو و نگاهت  زندگي کنم...

اي کاش انبوه تلنبار شده حرفهايم را از نگاهم بخواني...

و ببيني که چه قدر دوستت دارم

 و

 هنوزهم همان آرزوي هميشگي در دلم موج مي زند ...

آرزوي با تو بودن........

باورم کن..............

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 1:26 |

نخستین روز مدرسه

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

 

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها شاد و خندان باز گرد

 

 

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

 

 

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

 

 

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

 

 

 

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

 

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

 

 

 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

 

 

 

همکلاسیهای درد و رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

 

 

 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک روز کودک می شدیم

 

 

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

 

                                                                                        نویسنده : نهی دونم!

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 11:57 |

كاش میشد خاطره را تصویر كرد

 کاش می شد لحظه ها را در ظرفی بلورین جمع کرد و هر وقت می خواستیم بیرونشان میکشیدیم و به نظاره می نشستیم...

 

 کاش می شد خاطره ها را در کوزه ای محکم ریخت و بر دوش کشید و برای رفع عطش مهربانی جرعه ای از آن برکشید... 

 

 کاش می شد دریچه ای باز کرد به لحظه های خوش خاطره و درونش جهید و زندگی را از آن شروع کرد...

 

28/12/86

 

کاش کتاب زندگی یه‌جور دیگه ورق می‌خورد  

کاش می‌شد یک کاری کرد تا دیگه ایکاشی نبود...

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 1:35 |

راز آفرینش

خدا خر را آفرید و به او گفت:

تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفرید و به او گفت:

تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.

سگ به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

خدا میمون را آفرید و به او گفت:

تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.

میمون به خداوند پاسخ داد:

بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:

تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت:

سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!

                                                                                                  با تشکر از امین

 

|+| نوشته شده توسط سارایی در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 15:56 |


بزرگ دنیای ِ من ِ کوچک‏
<