َشوق وصال دارم و لبريز رفتنم
من از تبار تجربههاي رسيدنم
هر قدر سخت باشد و هر قدر هم که دور
رودم که در مسير به دريا رسيدنم
مرداب شد هر آنکه ز رفتن درنگ کرد
دلبستهي هميشگي ِ دلنبستنم
در وقت ايستادگي، همراه آبشار
وقت خروش، همقدم سيلها منم
دارم عبور ميکنم از روي خويشتن
يعني به فکر در دل او آرميدنم...
|
+| نوشته شده توسط سارایی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:10
|